25 ماهگی
عزیزم 25 ماهگیت مبارک


یک ماهی که گذشت یکی از سختترین ماههای با هم بودنمان بوده و شاید به همین دلیل نتونستم بنویسم. مهمترین اتفاق این مدت خداحافظی با شیر مادر بود که در ظاهر خیلی سخت نبود ولی جفتمون خیلیییی اذیت شدیم و هنوز هر از چند گاهی بهونه میگیری،یعنی اسمشو اصلا نمیاری ولی دائم باید بغل من باشی و 24 ساعته به من چسبیدی.حتی حاضر نیستی خونه مامان جون تنها بمونی
.ولی نکته جالب اینه که از وقتی شیر نمیخوری خواب بعدازظهرت که حداکثر1:30 ساعت بود،تقریبا شده 3 ساعت شایدم بیشتر
و این برای من که کارهامو فقط وقتی خوابی میتونم انجام بدم خیلی خوشحال کننده است.با وجود همه اینها هر روز شیرینتر ممیشی و با حرفهای جدید و کارهای عاقلانه مامانو غافلگیر میکنی
خیلی اتفاقهای دیگه توي این مدت افتاد که مهمترینش در سطح ملی ریاست جمهوری آقای روحانی و راهیابی تیم ملی فوتبال به جام جهانی برزیل بود و در سطح خانوادگی هم یه سفر 1 روزه سه نفره به ابیانه داشتیم و یه سفر 2 روزه با باباجون اینا رفتیم چادگان و دیگه اینکه عمه زهرای من و عمه اکرم شما چند روز اومدند اصفهان و دیداری تازه کردیم و حسابی خوش گذشت.
امیدوارم به زودی مفصلتر بنویسم و از کارهای جدیدت بگم.


25 ماهگی
